X
تبلیغات
احساسات در هم یک حوای برفی :)


احساسات در هم یک حوای برفی :)

اگه آدم برفی شد ، تکلیف حوا چه میشود؟ آیا او هم برفی میشود ؟ مانند من؟

تو این پست فقط یه چیزی میخوام بگم

اونم بزرگ مینویسم که برای کسی سوال نشه


منبع نوشته هام قلم توی دستمو ، قلب توی سینه امو ، فکرای توی مغزمه


این آدم برفی نیست یه حوای برفیه!


تاريخ Wed 26 Mar 2014سـاعت 9:38 PMخط خطی شده این منم|

دو احساس ضد هم

دو احساس مخالف

که هر کدام آن ها با لجبازی می گویند من

دو احساس که مدام در تصادفند

دو احساسی که به وجود آورندگانشان فرق دارند

دو آدم که هر دو رفته اند

هم از گذشته ام هم از ذهنم

اما گوشه ای از قلبم را اسیر کرده اند

یکی غرب

یکی مشرق

هر از گاهی تمام افکارم را درگیر میکنند

و باز هم تصادف پشت تصادف

و باز هم گریه پشت گریه



+هندسفریم را میگذارم درون گوش هایم و صدای گوشیم را تا آخر زیاد میکنم

 سرم را روی شیشه میگذارم و بدون توجه به اطرافم بغض لعنتی را خورد میکنم

تا خورده هایش از چشمانم آرام بچکد و گونه هایم را خیس کند

 اشک ها میریزد و نگاه های سرزنش بار دیگران هم آرامم نمیکند

 حتی خجالت نمیکشم

 این مرد م چه میدانند

 که دلتنگم.....


سنجآق شده: احساس های الکی
تاريخ Thu 27 Mar 2014سـاعت 11:28 AMخط خطی شده این منم| |

دلم برای دریا تنگ شده...

برای دیدن آبی بیکرانش...

برای نا آرامی هایش برای رسیدن به ساحل...

دلم برای ساعت ها زل زدن به آن همه ناآرامی تنگ شده ...

برای راه رفتن در ساحل ...

برای فرار کردن از دست موج ها..

دلم خیلی هوای دریا دارد...


+دریا آرام باش...

مشت نکوب به ساحل ...

او اگر میخواست لیلیت بماند...

بدون تو آنقدر آرام نبود...


سنجآق شده: دلتنگم
تاريخ Wed 26 Mar 2014سـاعت 9:12 PMخط خطی شده این منم| |

داره سال عوض میشه

اما دوستم تو عوض نشو

دشمنم تو عوض شو دست از دشمنی با من بردار

تویی که دلتو شکستم منو ببخش قول میدم عوض شم

تویی که از دستم ناراحتی ؛ قول میدم ناراحتیتو یه خنده بکنم رو لب هات

تویی که ازم دلگیری قول میدم دلتو باز کنم

ببخش

اگر بدی کردم

اگر عصبانی بودمو حرف بدی زدم

اگر ناراحتت کردم

اگر سرت داد زدم اگر غرغر کردم اگر باهات ناسازگاری کردم

اگر دیر فهمیدم دوستم داری

اگر با حرفام با کارام دل کوچیکتو شکستم

قول قول قول با سال جدید اخلاقمم نو میکنم

میشم یه مهشاد دوست داشتنی...

ولی قبلش باید ببخشیم دوست عزیز :)

سال نو مبارک

امیدوارم سالی سرشار از خوبی ها و لبخند ها و خوشی های ناتموم داشته باشید



سنجآق شده: سال نو
تاريخ Fri 21 Mar 2014سـاعت 4:1 AMخط خطی شده این منم| |

به هفته ی آخر سال هم رسیدیم...

این هفته هم مانند همه ی هفته های دیگر برایم تکراری در حال گذر است ...

به سرعت می گذرد و به پایان نزدیک میشود...

به پایانی که شاید برای من شروع جدیدی باشد...

و شاید هم پایانی غم انگیز تر از شروعش...

پایانی که دیروز گریبانم را گرفته بود و شاید تا آخر این هفته همچنان بیخ گلویم چسبیده باشد...

کسی چه میداند شاید به شروع نو نرسم و جزء آن دسته ای باشم که از دست میروم...

بنابراین شروع نو را هم اکنون تبریک عرض میکنم ...

شاید تا آن روز جانی در این بدن نباشد...

+سال نو = شروعی نوتر

+من را در دعاهایتان فراموش نکنید ... محتاجم به دست های پر از دعاهایتان


سنجآق شده: شروعی نو
تاريخ Mon 17 Mar 2014سـاعت 7:10 AMخط خطی شده این منم| |

زیر باران چهارشنبه قدم میزدم و میخندیدم...

چهارشنبه همه چیز این دنیا برایم زیبا شده بود...

به همه ی درخت های سر راهم که میرسیدم سلام میکردم و بهار را در جوانه های تازه ی درختان میدیم...

بوی خاک باران خورده جانی دوباره به من میداد...

تنها نبودم...

دست خودم را گرفته بودم و قدم میزدم و مدام لبخند روی لبم بیشتر میشد...

به پاهایم نگاه کردم که هنوزم میرفتن ...

آری هنوز میرفتن و بلند میگفتن خسته نشدیم...

خوشحالم از داشتن خودم ....

خوشحالم که دیگر من تنها نیست ...


+:)


سنجآق شده: زیر باران خدا
تاريخ Mon 17 Mar 2014سـاعت 6:54 AMخط خطی شده این منم| |

امروز مدام در پی خودم میگشتم...

هرکجا که فکرش را میکردم گشتم و گشتم و گشتم...

امروز خودم را پیدا کردم ...

گوشه ای نشسته بود و سرش را روی پاهایش گذاشته بود ...

آرام جلو رفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم...

سرش را که بلند کرد ، دیدم ...

چشم هایش از شدت گریه قرمز شده و اشک بی ملاحظه پهنای صورتش را پر کرده...

در آغوش کشیدمش

میان گریه هایش بریده بریده ازم پرسید : چرا اینقدر دیر؟

جوابی جز سکوت و گریه نداشتم ،

نای حرف زدن نداشتم که بگویم :

آخر عزیز جان ،

خودم جان من همه جا را دنبالت گشتم جز اینجا ، به اینجا فکر نکرده بودم ...

خودم در انتهای پارک فراموش شده ای نشسته بود

همانجایی که فقط 1 بار رفته بودم اما همان موقع خودم را فراموش کرده بودم و جایش گذاشتم...

حال که پیدایش کردم ، دیگر رهایش نمیکنم...

خودم خیلی دلتنگت بودم...

میدانی چقدر دوستت دارم و در نبودنت چه ها که نکشیدم؟

میدانی بخاطر گم کردن تو چقدر من را تنبیه کردم؟ چقدر دیر پیدایت کردم ...

دیر شد ...

اما بالاخره پیدایت کردم ...


+ امروز خودمو پیدا کردم :)


سنجآق شده: در جستجوی خودم
تاريخ Wed 12 Mar 2014سـاعت 2:5 AMخط خطی شده این منم| |

امروز بیشتر از هر روز دلتنگترش شدم

میدانم تقصیر من بود  و همه چیز دیر شد

اما پشیمانم ...

حال که دیر شده و دیگر او نیست پشیمان شده ام...

نمیدانم این چه حکمتیست که تا دوستش نداشتم بود و حال که دارم نیست...

من دیوانه ام به نحوی ...

از قول شما من آدم ها را از خودم دور میکنم و بعد عاشقشان میشوم

و این دیوانگیست...

آری دیوانگیی که حد و مرزی ندارد...

اما حال که پشیمانم چه کنم؟

به راستی عشق به همین راحتی از من به دیگری انتقال پیدا می کند؟

به راستی دوست داشتن آنقدر زود از بین میرود؟

+تو احساسی که داشتم رو کشتی

-.......

آری دیر شد اما احساس محال است بمیرد

من پشیمانم


سنجآق شده: من دیوانه ام
تاريخ Mon 10 Mar 2014سـاعت 7:6 PMخط خطی شده این منم| |

روزهای گذشته را به آرامی سپری کردم ، آنقدر خوشحال بودم که خدایم را صدها بار شکر میکردم که آسانی آمد.

اما این روزها آنقدر درگیر شده ام ، آنقدر گریه کرده ام که فراموش کرده ام خدایم را باز هم سپاس بگویم.

خدایا من نادان از حکمت کارهای این روزهایت خبر ندارم و نمیدانم حکمتت چیست ؟

مرا ببخش اگر با نادانیم حرفی ، حرکتی و شاید هم خطایی کرده باشم...

خدایا این روزها چشم امیدم به توست ، تو که میدانی همه تنهایم گذاشتند تو تنهایم نذار

خدایا تو که میدانی این گم شدن ها برای پیدا شدنم است...

خدایا گم شدم تو پیدایم کن...


+دوستان به دعاهای خیرتان نیازی اساسی دارم ، در دعاهایتان فراموشم نکنید...

+من هنوزم پناهگاهم اتاق کوچکم است با تمام شعر ها و سیاه قلم هایم و حضور خدایم ...

+من برای همیشه همین حوا میمانم...

همین حوایی که از دوریت یخ زده...

همین حوایی که شده...

یک حوای برفی...

+دلایی که شکسته ورود بهش ممنوعه ... میدونی چرا؟

چون آوار میشه رو سرت...

+کاش میشد گاهی راهی را برگشت...


سنجآق شده: گم شدم تا پیدا شم
تاريخ Mon 10 Mar 2014سـاعت 6:20 PMخط خطی شده این منم| |

گم شدم در خاطرات و یه حسرت شبانه

گم  شدم تا ته خیال و یه کوچه ترانه

گم شدم تو خلوت ذهنم و یه تاریکی محض

گم شدم ، طوری که دیگه هرگز پیدا نمیشم

هرچقدرم که بگردی دیگه اون "حوا" نمیشم

من یه حوای مُردَم ، یه حوا که تو دوری یخ زد

سعی نکن دنبالم بگردی من دیگه مثل قبل نمیشم

من شدم یه حوای برفی ، که دیگه خامت نمیشم


+یاد یک ترانه دیوانه ترم کرد....
+بگذارید مانند قبل خیالی نباشد ... از دست روزگار


سنجآق شده: گم شدم تا پیدا شم
تاريخ Mon 10 Mar 2014سـاعت 11:23 AMخط خطی شده این منم| |

miss-A