X
تبلیغات
احساسات در هم یک حوای برفی :)


احساسات در هم یک حوای برفی :)

اگه آدم برفی شد ، تکلیف حوا چه میشود؟ آیا او هم برفی میشود ؟ مانند من؟

تو این پست فقط یه چیزی میخوام بگم

اونم بزرگ مینویسم که برای کسی سوال نشه


منبع نوشته هام قلم توی دستمو ، قلب توی سینه امو ، فکرای توی مغزمه


این آدم برفی نیست یه حوای برفیه!


تاريخ Wed 26 Mar 2014سـاعت 9:38 PMخط خطی شده این منم|

این روزها نفسم میگیرد از نفس کشیدن... نفسم میگیرید از رژه تیغ کند زندگی رو رگهایم... این روزها یاد گرفته ام نفسم را حبس کنم که دیگر بیرون نیایند ... که دم شوند و بازدم نه... این روزها یاد گرفته ام با صورتک مجازی بخندم و اشک هایم را پنهان نگه دارم برای خودم... این روزها دانه دانه اشک هایم میچکد روی صفحه گوشیی که اتاق کوچک تاریکم را روشن کرده با new massage... پیام هایی که از طرف او میایند و جواب های سربالای من با چاشنی :) ... واشک های پنهان من ... او هیچگاه نمیبیند و به گمان خودش :) رو لبانم جاریست... شب بخیر نف... + همه ی گریه هایم برای خودم تو فقط بخند...
سنجآق شده: احساس های الکی
تاريخ Wed 23 Apr 2014سـاعت 4:22 AMخط خطی شده این منم| |

دلم آرام تر مشت بکوب به سینه ام من خوب میدانم برای چه بهانه میگیری اما تقصیر من چیست؟ من خوب میدانم آغوشی را میخواهی برای تمام گریه هایت خوب میدانم یادش رگ خوابت را زده وتو لالایی میخواهی برای تمام شب هایت خوب میدانم سردت هست وتو گرمایی میخواهی از حس خجالت و دوست داشتن خوب میدانم دستانی را میخواهی برای نوازش کردن موهایت خوب میدانم بوس های داغی را میخواهی روی لبانت با طعم شیرینی تمام روزهای تلخت خوب میدانم شانه ای میخواهی برای تکیه گاه سرت خوب میدانم او را میخواهی از تمام خواسته هایت اما دلم خوب گوش کن هرچقدر هم بهانه بگیری هرچقدر هم محکم تر مشت بکوبی به سینه ی من هرچقدر هم رگ رویاهامو،آرزوهامو،خواستنی هامو،زندگیمو بزنی و خون وخونریزی راه بندازی میان تاریکی شبهایم باز هم اون آغوش،اون لالایی ها،اون نوازش ها،اون بوسه های شیرین روی دستهایت،روی پیشونیت و روی لب هایت هیچگاه باز نمیگردد این روزها را باید با طعمی گس و تلخ بگذرانی باید باور کنی او چمدانش را جمع کرد و رفت همان دوشنبه ای که میان باران و اشک های چشمانش و بغض گلویت تنهایت گذاشت و دور شدودور شدودورتر باید باور کنی"او دیگر نیست" 1اردیبهشت
سنجآق شده: احساس های الکی
تاريخ Wed 23 Apr 2014سـاعت 4:16 AMخط خطی شده این منم| |

دو احساس ضد هم

دو احساس مخالف

که هر کدام آن ها با لجبازی می گویند من

دو احساس که مدام در تصادفند

دو احساسی که به وجود آورندگانشان فرق دارند

دو آدم که هر دو رفته اند

هم از گذشته ام هم از ذهنم

اما گوشه ای از قلبم را اسیر کرده اند

یکی غرب

یکی مشرق

هر از گاهی تمام افکارم را درگیر میکنند

و باز هم تصادف پشت تصادف

و باز هم گریه پشت گریه



+هندسفریم را میگذارم درون گوش هایم و صدای گوشیم را تا آخر زیاد میکنم

 سرم را روی شیشه میگذارم و بدون توجه به اطرافم بغض لعنتی را خورد میکنم

تا خورده هایش از چشمانم آرام بچکد و گونه هایم را خیس کند

 اشک ها میریزد و نگاه های سرزنش بار دیگران هم آرامم نمیکند

 حتی خجالت نمیکشم

 این مرد م چه میدانند

 که دلتنگم.....


سنجآق شده: احساس های الکی
تاريخ Thu 27 Mar 2014سـاعت 11:28 AMخط خطی شده این منم| |

دلم برای دریا تنگ شده...

برای دیدن آبی بیکرانش...

برای نا آرامی هایش برای رسیدن به ساحل...

دلم برای ساعت ها زل زدن به آن همه ناآرامی تنگ شده ...

برای راه رفتن در ساحل ...

برای فرار کردن از دست موج ها..

دلم خیلی هوای دریا دارد...


+دریا آرام باش...

مشت نکوب به ساحل ...

او اگر میخواست لیلیت بماند...

بدون تو آنقدر آرام نبود...


سنجآق شده: دلتنگم
تاريخ Wed 26 Mar 2014سـاعت 9:12 PMخط خطی شده این منم| |

داره سال عوض میشه

اما دوستم تو عوض نشو

دشمنم تو عوض شو دست از دشمنی با من بردار

تویی که دلتو شکستم منو ببخش قول میدم عوض شم

تویی که از دستم ناراحتی ؛ قول میدم ناراحتیتو یه خنده بکنم رو لب هات

تویی که ازم دلگیری قول میدم دلتو باز کنم

ببخش

اگر بدی کردم

اگر عصبانی بودمو حرف بدی زدم

اگر ناراحتت کردم

اگر سرت داد زدم اگر غرغر کردم اگر باهات ناسازگاری کردم

اگر دیر فهمیدم دوستم داری

اگر با حرفام با کارام دل کوچیکتو شکستم

قول قول قول با سال جدید اخلاقمم نو میکنم

میشم یه مهشاد دوست داشتنی...

ولی قبلش باید ببخشیم دوست عزیز :)

سال نو مبارک

امیدوارم سالی سرشار از خوبی ها و لبخند ها و خوشی های ناتموم داشته باشید



سنجآق شده: سال نو
تاريخ Fri 21 Mar 2014سـاعت 4:1 AMخط خطی شده این منم| |

به هفته ی آخر سال هم رسیدیم...

این هفته هم مانند همه ی هفته های دیگر برایم تکراری در حال گذر است ...

به سرعت می گذرد و به پایان نزدیک میشود...

به پایانی که شاید برای من شروع جدیدی باشد...

و شاید هم پایانی غم انگیز تر از شروعش...

پایانی که دیروز گریبانم را گرفته بود و شاید تا آخر این هفته همچنان بیخ گلویم چسبیده باشد...

کسی چه میداند شاید به شروع نو نرسم و جزء آن دسته ای باشم که از دست میروم...

بنابراین شروع نو را هم اکنون تبریک عرض میکنم ...

شاید تا آن روز جانی در این بدن نباشد...

+سال نو = شروعی نوتر

+من را در دعاهایتان فراموش نکنید ... محتاجم به دست های پر از دعاهایتان


سنجآق شده: شروعی نو
تاريخ Mon 17 Mar 2014سـاعت 7:10 AMخط خطی شده این منم| |

زیر باران چهارشنبه قدم میزدم و میخندیدم...

چهارشنبه همه چیز این دنیا برایم زیبا شده بود...

به همه ی درخت های سر راهم که میرسیدم سلام میکردم و بهار را در جوانه های تازه ی درختان میدیم...

بوی خاک باران خورده جانی دوباره به من میداد...

تنها نبودم...

دست خودم را گرفته بودم و قدم میزدم و مدام لبخند روی لبم بیشتر میشد...

به پاهایم نگاه کردم که هنوزم میرفتن ...

آری هنوز میرفتن و بلند میگفتن خسته نشدیم...

خوشحالم از داشتن خودم ....

خوشحالم که دیگر من تنها نیست ...


+:)


سنجآق شده: زیر باران خدا
تاريخ Mon 17 Mar 2014سـاعت 6:54 AMخط خطی شده این منم| |

امروز مدام در پی خودم میگشتم...

هرکجا که فکرش را میکردم گشتم و گشتم و گشتم...

امروز خودم را پیدا کردم ...

گوشه ای نشسته بود و سرش را روی پاهایش گذاشته بود ...

آرام جلو رفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم...

سرش را که بلند کرد ، دیدم ...

چشم هایش از شدت گریه قرمز شده و اشک بی ملاحظه پهنای صورتش را پر کرده...

در آغوش کشیدمش

میان گریه هایش بریده بریده ازم پرسید : چرا اینقدر دیر؟

جوابی جز سکوت و گریه نداشتم ،

نای حرف زدن نداشتم که بگویم :

آخر عزیز جان ،

خودم جان من همه جا را دنبالت گشتم جز اینجا ، به اینجا فکر نکرده بودم ...

خودم در انتهای پارک فراموش شده ای نشسته بود

همانجایی که فقط 1 بار رفته بودم اما همان موقع خودم را فراموش کرده بودم و جایش گذاشتم...

حال که پیدایش کردم ، دیگر رهایش نمیکنم...

خودم خیلی دلتنگت بودم...

میدانی چقدر دوستت دارم و در نبودنت چه ها که نکشیدم؟

میدانی بخاطر گم کردن تو چقدر من را تنبیه کردم؟ چقدر دیر پیدایت کردم ...

دیر شد ...

اما بالاخره پیدایت کردم ...


+ امروز خودمو پیدا کردم :)


سنجآق شده: در جستجوی خودم
تاريخ Wed 12 Mar 2014سـاعت 2:5 AMخط خطی شده این منم| |

امروز بیشتر از هر روز دلتنگترش شدم

میدانم تقصیر من بود  و همه چیز دیر شد

اما پشیمانم ...

حال که دیر شده و دیگر او نیست پشیمان شده ام...

نمیدانم این چه حکمتیست که تا دوستش نداشتم بود و حال که دارم نیست...

من دیوانه ام به نحوی ...

از قول شما من آدم ها را از خودم دور میکنم و بعد عاشقشان میشوم

و این دیوانگیست...

آری دیوانگیی که حد و مرزی ندارد...

اما حال که پشیمانم چه کنم؟

به راستی عشق به همین راحتی از من به دیگری انتقال پیدا می کند؟

به راستی دوست داشتن آنقدر زود از بین میرود؟

+تو احساسی که داشتم رو کشتی

-.......

آری دیر شد اما احساس محال است بمیرد

من پشیمانم


سنجآق شده: من دیوانه ام
تاريخ Mon 10 Mar 2014سـاعت 7:6 PMخط خطی شده این منم| |

miss-A